گياه خپل
گياه خپل
گياه خپل
نويسنده:فاطيما فاطري
تا در را باز کنم و وارد مجتمع شوم،نايلون هاي مرغ و لازانيا سُر مي خورد روي نان هاي باگت و جلو پايم تلنبار مي شوند:»لعنتي!»کليد هم توي قفل گير کرده و جان مي کَند تا در را باز کند.از در نيمه باز چيزي مي دود زير راه پله ،جايي که پر شده از نان خشک و کهنه کفش و آهن پاره هايي که معلوم نيست از کي جمع شده اند آن زير.دوره گردها هم انگار مرده اند که ازشان خبري نيست.براي موش ها وسوسک ها که بد نبود هميشه صداي ضيافتشان مي آمد که از سر وکول هم بالا مي رفتند:«پناه بر خدا،موش ها اين جا بيشتر از آدم ها هستن.»
در را که مي بندم،تازه متوجه مي شوم عطري شبيه اطلسي که ته بويش به ترشيدگي مي زند،به اين مجموعه اضافه شده است.به کف پوش راه پله هانگاه مي کنم.به نظر نمي آيد آفاق با شوينده اي جديد افتاده باشد به جان سراميک ها.هفته گذشته خيال همه را راحت کرد.تا طبقات ساختمان را به کف ساب نمي داديم محال بودپايش را توي مجتمع بگذارد.پشت بندش هم براي مان سخنراني کرد:«اين مجتمع زهوار در رفته چي داره که کارگر هم داشته باشه .جون زيادي که ندارم،به جدم قسم توي آپارتمان هايي کار مي کنم که با يه تني آدم حظ مي کنه نگاهش کنه همچنين برق افته که عکست توش پيداس.اين جا چي؟جونم را گذاشتم و هي مي سايم.»زن شيرواني لب ورچيد و گفت:«به درک، حب نيا!»
کسي به اين نتيجه نرسيد اين ساختمان زپرتي که حقش بود از ريشه در اورده شود،نياز به کف ساب هم دارد.از پله هاکه بالا مي روم عطر و ترشيدگي بيشتر مي شود.زن اميني سري از بالاي نرده ها بيرون مي دهد:«مي بيني طحاني چه گندي به ساختمون زده؟»ميگويم:«چطور؟»
با ابرو به پايين پله ها اشاره مي کند.توي پاگرد طبقه دوم گلدان شکم داده اي مي بينم که تقريبا همه راه پله را گرفته.«اين ديگه چيه؟»بيشتر شبيه توالت فرنگي است تا يک گياه درست و حسابي .لبه کاسه مانندش حلقه هاي سبز رنگي دارد که نواري به همان سبزي از ميانش رد شده درونش پرازمايع قرمز رنگي است که خرمگسي تويش دست وپا مي زند.زن اميني مي گويد «از هزار تا ايرادي که اين ساختمان داشت اينم روش ،به کسي چه؟»سر تکان مي دهد و گونه هاي شل و ولش تکان مي خورد«مطمئني طحاني گذاشته اين جا؟»«مکه کس ديگه هم توي اين خراب شده دستش به گل و گياه مي رود؟»
سر آقاي ايني از درگاه آپارتمان نش بيرون مي آيد :»چقدر غر مي زني خانوم!».سري به سلام تکان مي دهم.موشي از پله ها خودش را مي کشد بال.مطمئن نيستم همان موشي است که با من توي مجتمع .به مايع قرمز رنگ گياه نگاه مي کنم،از خرمگس خبري نيست.
صدايي از بيرون مي آيد، صداي زن اميني هم هست.تُن صداهاکوتاه وبلند مي شود.صداي تلويزيون را زياد مي کنم.پايم را بيرون بگذارم،برگشتنم با خدااست.چاي ساز را توي برق مي زنم.بال پرده آشپزخانه را پس مي زنم.غبار هوا همه چيز را يرقاني کرده است .توي آسمان خورشيد را پيدا نمي کنم.پرده را ول مي کنم.چند روزي است از موش ها خبري نيست.شب ها صداي جويدنشان نمي آمد معلوم نبود شکمشان را به چند بند کرده اند.به رختخواب جارختخوابي،يا کيسه برنج انباري.سوسک ها که جايشان مشخص بود توي حمام و آشپزخانه توي رطوبت وول مي خوردندو به زاد و ولدشان مي رسيدند.
توي يخچال دنبال بيسکويت مي گردم،پشت شيشه مربا پيدايش مي کنم.در آپارتمان را مي زنند.از بگو مگوي بيرون خبري نيست از چشمي نگاه مي کنم.زن اميني است.ديروز که ديده بودمش از توپ وتشرهايي که به طحاني زده بود پشيمان بود مي گفت.«چه خوبه که اين بوي گندو اين جاس،تموم موش وسوسک ها رو فراري داد.گندش تموم ساختمون را برداشته ولي مي شه تحمل کرد،سوسک ها و موش ها را نمي شه .»
از طحاني خبري نبود کسي سراغش را نمي گرفت مردي نبود که کسي بخواهد کجاست و چه مي کند؟قبل از آن که غيبش بزند.کسي او را نمي ديد ،شايد اتفاقي توي راه پله .
در را باز مي کنم جليقه ساتن مشکي زن اميني او را جوان تر کرده اما مثل ميتي است که از توي گور بلند شده باشد و يک راست آمده باشد پشت در آپارتمانم .«چي شده؟»
اشاره مي کند به بالاي پله ها«اين گلدونه منظورم اين گياه خپله ،ملوس را خورد.»
ملوس گربه پلنگي بالاي پشت بام است.از او خوشم نمي آمد شب ونصف شب با گربه هابه هم مي پريدند و خوابم را آشفته مي کردند.همان طور که کسي به فکر کف ساب نبود ،کسي به فکر نبود،اگر پس مانده هاي غذا را روي پشت بام نريزند از جنگ و دعواي گربه ها هم خبري نيست.پرسيدم :«اشتباه نمي کني ؟»
گفت:«نه خودم ديدم.وقتي رسيدم که به دمش رسيده بود.»
«مطمئني ؟»
«خودم با جفت چشمام ديدم اميني باور نکرد مي گه خيالاتي شدي»
نمي توانم همان جوابي را به او بدهم که اميني داده است .بيرن سرک مي کشم،که از پايين پله ها مايع قرمز رنگ
توالت فرنگي پيدا نيست .دهانه گشادش به گشادي دهان آقاي طحاني است.
«از طحاني چه خبر؟»
هيچ معلوم نيست کجا غيبش زده.»
«مسافرت نرفته؟»
«اگه قرار بود جايي بره حتما به ما مي گفت،چند تا گل وگياه عجيب و غريب داره که هر وقت مسافرت مي رفت اميني آبشون مي داد.»
«ديديشون؟»
«چي رو؟»
«گل گياه هاي آقاي طحاني رو؟»
«نه ولي اميني مي گه يکيش همينه که اينجاست.»
نگاهش مي کنم؛هيکل و قد و قواره اش هم به طحاني رفته.
«چرا يکي رو نمي گيرين از اين جا برش دارن؟»
«فکر مي کني براي چي چند وقته با اميني بحث مي کنم.»
«همراهش رو گرفتين؟»
«چند بار،خاموشه.»
مي خواهم بگويم حالا چه کاري از من ساخته است.مي گويم:«بفرماييدچاي آماده است.»
انگار نشنيده باشد زل مي زند به راه پله ،به جايي که توالت فرنگي تن کشيده رو به بالا.در را مي بندم خوشحالم که آن بو گند و آن بالا است.چاي ساز صدايش در آمده است.
توالت فرنگي قد مي کشد.هي قدي مي کشد.حالا صدا قد کشيدنش را مي شنوم.زن اميني چند بار ديده که چطور موش ها و سوسک ها از ساقه ضخيمش بالا مي روند و خودشان را ول مي دهند درمايع قرمز رنگ.دلم خواسته من هم ببينم.چند بارسرک کشيده ام.چيزي نديده ام. فقط از هيبتش که شبيه طحاني است،ترسيده ام.طحاني چاق و خپل وقتي ازراه پله ها پايين مي رفت،لمبرهايش تمام پله ها را مي گرفت.مرا که مي ديد سلام گرم و گيرايي مي کرد.نگاه هيزي داشت.حالا فکر مي کنم هر چه گياه بزرگ تر مي شود به طحاني شبيه تر مي شود.توالت فرنگي گلدانش را شکسته،ريشه هايش آمده تا پايين پله ها.يک توالت فرنگي گنده که غول لوبياي سحر آميز مي تواند روي آن بنشيند و به مايع قرمز رنگش بتر کد.همان ننشسته بويش همه جا را به گند کشيده است.
دورروزاست هيچ صدايي از واحد ها نمي آيد،نه ازاميني و نه از زنش که دم به دقيقه توي راه پله صداي پايشان مي آمد که جروبحث مي کردند.از صداي گنجه خانواده شيرواني هم خبري نيست که وقتي روي لولاهاي زنگ زد ه اش مي چرخيد،از پشت ديوار مي آمد.جرات نمي کنم به واحد هاي بالا بروم.
يعني همه گذشته اند و رفته اند؟چرا به من نگفتند؟گوش مي کنم،صدايي نمي آيد.کسي خودش را به در مي سايد.بوي توالت فرنگي همه جارا پر کرده.فکر مي کنم الان است که دستگيره را فشار بدهد،بيايد تو.يک بار طحاني،قبل از اين که در را به رويش باز کنم همين کار را کرده بود.براي اولين بار دلم مي خواهد زن اميني کنارم باشد.جرات نمي کنم جيغ بکشم.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)
در را که مي بندم،تازه متوجه مي شوم عطري شبيه اطلسي که ته بويش به ترشيدگي مي زند،به اين مجموعه اضافه شده است.به کف پوش راه پله هانگاه مي کنم.به نظر نمي آيد آفاق با شوينده اي جديد افتاده باشد به جان سراميک ها.هفته گذشته خيال همه را راحت کرد.تا طبقات ساختمان را به کف ساب نمي داديم محال بودپايش را توي مجتمع بگذارد.پشت بندش هم براي مان سخنراني کرد:«اين مجتمع زهوار در رفته چي داره که کارگر هم داشته باشه .جون زيادي که ندارم،به جدم قسم توي آپارتمان هايي کار مي کنم که با يه تني آدم حظ مي کنه نگاهش کنه همچنين برق افته که عکست توش پيداس.اين جا چي؟جونم را گذاشتم و هي مي سايم.»زن شيرواني لب ورچيد و گفت:«به درک، حب نيا!»
کسي به اين نتيجه نرسيد اين ساختمان زپرتي که حقش بود از ريشه در اورده شود،نياز به کف ساب هم دارد.از پله هاکه بالا مي روم عطر و ترشيدگي بيشتر مي شود.زن اميني سري از بالاي نرده ها بيرون مي دهد:«مي بيني طحاني چه گندي به ساختمون زده؟»ميگويم:«چطور؟»
با ابرو به پايين پله ها اشاره مي کند.توي پاگرد طبقه دوم گلدان شکم داده اي مي بينم که تقريبا همه راه پله را گرفته.«اين ديگه چيه؟»بيشتر شبيه توالت فرنگي است تا يک گياه درست و حسابي .لبه کاسه مانندش حلقه هاي سبز رنگي دارد که نواري به همان سبزي از ميانش رد شده درونش پرازمايع قرمز رنگي است که خرمگسي تويش دست وپا مي زند.زن اميني مي گويد «از هزار تا ايرادي که اين ساختمان داشت اينم روش ،به کسي چه؟»سر تکان مي دهد و گونه هاي شل و ولش تکان مي خورد«مطمئني طحاني گذاشته اين جا؟»«مکه کس ديگه هم توي اين خراب شده دستش به گل و گياه مي رود؟»
سر آقاي ايني از درگاه آپارتمان نش بيرون مي آيد :»چقدر غر مي زني خانوم!».سري به سلام تکان مي دهم.موشي از پله ها خودش را مي کشد بال.مطمئن نيستم همان موشي است که با من توي مجتمع .به مايع قرمز رنگ گياه نگاه مي کنم،از خرمگس خبري نيست.
صدايي از بيرون مي آيد، صداي زن اميني هم هست.تُن صداهاکوتاه وبلند مي شود.صداي تلويزيون را زياد مي کنم.پايم را بيرون بگذارم،برگشتنم با خدااست.چاي ساز را توي برق مي زنم.بال پرده آشپزخانه را پس مي زنم.غبار هوا همه چيز را يرقاني کرده است .توي آسمان خورشيد را پيدا نمي کنم.پرده را ول مي کنم.چند روزي است از موش ها خبري نيست.شب ها صداي جويدنشان نمي آمد معلوم نبود شکمشان را به چند بند کرده اند.به رختخواب جارختخوابي،يا کيسه برنج انباري.سوسک ها که جايشان مشخص بود توي حمام و آشپزخانه توي رطوبت وول مي خوردندو به زاد و ولدشان مي رسيدند.
توي يخچال دنبال بيسکويت مي گردم،پشت شيشه مربا پيدايش مي کنم.در آپارتمان را مي زنند.از بگو مگوي بيرون خبري نيست از چشمي نگاه مي کنم.زن اميني است.ديروز که ديده بودمش از توپ وتشرهايي که به طحاني زده بود پشيمان بود مي گفت.«چه خوبه که اين بوي گندو اين جاس،تموم موش وسوسک ها رو فراري داد.گندش تموم ساختمون را برداشته ولي مي شه تحمل کرد،سوسک ها و موش ها را نمي شه .»
از طحاني خبري نبود کسي سراغش را نمي گرفت مردي نبود که کسي بخواهد کجاست و چه مي کند؟قبل از آن که غيبش بزند.کسي او را نمي ديد ،شايد اتفاقي توي راه پله .
در را باز مي کنم جليقه ساتن مشکي زن اميني او را جوان تر کرده اما مثل ميتي است که از توي گور بلند شده باشد و يک راست آمده باشد پشت در آپارتمانم .«چي شده؟»
اشاره مي کند به بالاي پله ها«اين گلدونه منظورم اين گياه خپله ،ملوس را خورد.»
ملوس گربه پلنگي بالاي پشت بام است.از او خوشم نمي آمد شب ونصف شب با گربه هابه هم مي پريدند و خوابم را آشفته مي کردند.همان طور که کسي به فکر کف ساب نبود ،کسي به فکر نبود،اگر پس مانده هاي غذا را روي پشت بام نريزند از جنگ و دعواي گربه ها هم خبري نيست.پرسيدم :«اشتباه نمي کني ؟»
گفت:«نه خودم ديدم.وقتي رسيدم که به دمش رسيده بود.»
«مطمئني ؟»
«خودم با جفت چشمام ديدم اميني باور نکرد مي گه خيالاتي شدي»
نمي توانم همان جوابي را به او بدهم که اميني داده است .بيرن سرک مي کشم،که از پايين پله ها مايع قرمز رنگ
توالت فرنگي پيدا نيست .دهانه گشادش به گشادي دهان آقاي طحاني است.
«از طحاني چه خبر؟»
هيچ معلوم نيست کجا غيبش زده.»
«مسافرت نرفته؟»
«اگه قرار بود جايي بره حتما به ما مي گفت،چند تا گل وگياه عجيب و غريب داره که هر وقت مسافرت مي رفت اميني آبشون مي داد.»
«ديديشون؟»
«چي رو؟»
«گل گياه هاي آقاي طحاني رو؟»
«نه ولي اميني مي گه يکيش همينه که اينجاست.»
نگاهش مي کنم؛هيکل و قد و قواره اش هم به طحاني رفته.
«چرا يکي رو نمي گيرين از اين جا برش دارن؟»
«فکر مي کني براي چي چند وقته با اميني بحث مي کنم.»
«همراهش رو گرفتين؟»
«چند بار،خاموشه.»
مي خواهم بگويم حالا چه کاري از من ساخته است.مي گويم:«بفرماييدچاي آماده است.»
انگار نشنيده باشد زل مي زند به راه پله ،به جايي که توالت فرنگي تن کشيده رو به بالا.در را مي بندم خوشحالم که آن بو گند و آن بالا است.چاي ساز صدايش در آمده است.
توالت فرنگي قد مي کشد.هي قدي مي کشد.حالا صدا قد کشيدنش را مي شنوم.زن اميني چند بار ديده که چطور موش ها و سوسک ها از ساقه ضخيمش بالا مي روند و خودشان را ول مي دهند درمايع قرمز رنگ.دلم خواسته من هم ببينم.چند بارسرک کشيده ام.چيزي نديده ام. فقط از هيبتش که شبيه طحاني است،ترسيده ام.طحاني چاق و خپل وقتي ازراه پله ها پايين مي رفت،لمبرهايش تمام پله ها را مي گرفت.مرا که مي ديد سلام گرم و گيرايي مي کرد.نگاه هيزي داشت.حالا فکر مي کنم هر چه گياه بزرگ تر مي شود به طحاني شبيه تر مي شود.توالت فرنگي گلدانش را شکسته،ريشه هايش آمده تا پايين پله ها.يک توالت فرنگي گنده که غول لوبياي سحر آميز مي تواند روي آن بنشيند و به مايع قرمز رنگش بتر کد.همان ننشسته بويش همه جا را به گند کشيده است.
دورروزاست هيچ صدايي از واحد ها نمي آيد،نه ازاميني و نه از زنش که دم به دقيقه توي راه پله صداي پايشان مي آمد که جروبحث مي کردند.از صداي گنجه خانواده شيرواني هم خبري نيست که وقتي روي لولاهاي زنگ زد ه اش مي چرخيد،از پشت ديوار مي آمد.جرات نمي کنم به واحد هاي بالا بروم.
يعني همه گذشته اند و رفته اند؟چرا به من نگفتند؟گوش مي کنم،صدايي نمي آيد.کسي خودش را به در مي سايد.بوي توالت فرنگي همه جارا پر کرده.فکر مي کنم الان است که دستگيره را فشار بدهد،بيايد تو.يک بار طحاني،قبل از اين که در را به رويش باز کنم همين کار را کرده بود.براي اولين بار دلم مي خواهد زن اميني کنارم باشد.جرات نمي کنم جيغ بکشم.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}